كانون فرهنگي تربيتي طلوع افوس |
|||
یک شنبه 19 شهريور 1391برچسب:, :: 15:21 :: نويسنده : اصغر کیخائی
امام صادق عليه السلام شيخ الائمه است،از همه ائمه ديگر عمر بيشترى نصيب ايشان شد،شصت و پنجساله بود كه از دنيا رحلت فرمود.عمر نسبتاطويل آن حضرت و فتورى كه در دستگاه خلافت رخ داد كه امويان و عباسيان سر گرم زد وخورد با يكديگر بودند فرصتى طلايى براى امام به وجود آورد كه بساط افاضه و تعليم رابگستراند و به تعليم و تربيت و تاسيس حوزه علمى عظيمى بپردازد،جمله«قالالصادق»شعار علم حديث گردد،و به نشر و پخش حقايق اسلام موفق گردد.از آن زمان تازمان ما هر كس از علما و دانشمندان اعم از شيعى مذهب و غيره كه نام آن حضرت را دركتب و آثار خود ذكر كردهاند با ذكر حوزه و مدرسهاى كه آن حضرت تاسيس كرد وشاگردان زيادى كه تربيت كرد و رونقى كه به بازار علم و فرهنگ اسلامى داد توام ذكركردهاند،همان طورى كه همه به مقام تقوا و معنويت و عبادت آن حضرت نيز اعتراف كردهاند.
شيخ مفيد از علماى شيعه مىگويد آنقدر آثار علمى ازآن حضرت نقل شده كه در همه بلاد منتشر شده.از هيچ كدام از علماى اهل بيت آنقدر كه از آن حضرت نقل شد،نقل نشده.اصحاب حديث نام كسانى را كه در خدمت آن حضرت شاگردى كردهاند و از خرمن وجودش خوشه گرفتهاند ضبط كردهاند،چهار هزار نفر بودهاند و درميان اينها از همه طبقات و صاحبان عقايد و آراء و افكار گوناگون بودهاند.
محمد بن عبد الكريم شهرستانى،از علماى بزرگ اهل تسنن و صاحب كتاب معروف الملل و النحل،درباره آن حضرت مىگويد:«هو ذو علم غزير،و ادبكامل فى الحكمة،و زهد فى الدنيا،و ورع عن الشهوات.»يعنى او،هم داراى علم و حكمت فراوان و هم داراى زهد و ورع و تقواى كامل بود،بعد مىگويد مدتها در مدينه بود،شاگردان و شيعيان خود را تعليم مىكرد،و مدتى هم در عراق اقامت كرد و در همه عمر متعرض جاه و مقام و رياست نشد و سر گرم تعليم و تربيتبود.در آخر كلامش در بيان علت اينكه امام صادق توجهى به جاه و مقام و رياست نداشت اين طور مىگويد:«من غرق فىبحر المعرفة لم يقع فى شط،و من تعلى الى ذروة الحقيقة لم يخف من حط.»يعنى آن كه دردرياى معارف غوطهور استبه خشكى ساحل تن در نمىدهد،و كسى كه به قله اعلاى حقيقت رسيده نگران پستى و انحطاط نيست.
كلماتى كه بزرگان اسلامى از هر فرقه و مذهب در تجليلمقام امام صادق صلوات الله عليه گفتهاند زياد است،منظورم نقل آنها نيست،منظورماشارهاى بود به اينكه هر كس امام صادق عليه السلام را مىشناسد آن حضرت را با حوزه و مدرسهاى عظيم و پر نفع و ثمر كه آثارش هنوز باقى و زنده است مىشناسد.حوزههاى علميه امروز شيعه امتداد حوزه آن روز آن حضرت است.
سخن در اطراف امام صادق سلام الله عليه ميدان وسيعى دارد.در قسمتهاى مختلف مىتوان سخن گفت زيرا اولا سخنان خود آن حضرت در قسمتهاى مختلف مخصوصا در حكمت عملى و موعظه زياد است و شايسته عنوان كردن است،ثانيا درتاريخ زندگى آن حضرت قضاياى جالب و آموزنده فراوان است.بعلاوه احتجاجات و استدلالات عالى و پر معنى با دهريين و ارباب اديان و متكلمان فرق ديگر اسلامى و صاحبان آراء وعقايد مختلف،بسيار دارد كه همه قابل استفاده است.گذشته از همه اينها تاريخ معاصر آنحضرت كه با خود آن حضرت يا شاگردان آن حضرت مرتبط است شنيدنى و آموختنى است.
ما شيعيان كه به امامت ائمه دوازدهگانه اعتقاد داريم و همه آنها را اوصياء پيغمبر اكرم و مفسر و توضيح دهنده حقايق اسلام مىدانيم وگفتار آنها را گفتار پيغمبر و كردار آنها را كردار پيغمبر و سيرت آنها را سيرت پيغمبر صلى الله عليه و آله مىدانيم،از امكاناتى در شناختحقايق اسلامى بهرهمنديم كه ديگران محرومند،و چون شهادت حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام-كه امام يازدهم است و بعد از ايشان دوره غيبت پيش آمد-در سال 260 واقع شد،از نظر ما شيعيان مثل اين است كه پيغمبر اكرم تا سال 260 هجرى زنده بود و در همه اين زمانها با همه تحولات وتغييرات و اختلاف شرايط و اوضاع و مقتضيات حاضر بود.
البته نمىخواهم بگويم كه اثر وجود پيغمبر اكرم اگرزنده بود چه بود و آيا اگر فرضا آن حضرت در اين مدت حيات مىداشت چه حوادثى در عالماسلام[پيش]مىآمد،نه،بلكه مقصودم اين است كه از نظر ما شيعيان كه معتقد به امامت و ولايت هستيم،وجود ائمه اطهار از جنبه حجيت قطعى گفتار و كردار و سيرت در اين مدت طولانى مثل اين است كه شخص پيغمبر-ولى نه در لباس نبوت و زعامتبلكه در لباس يك فردمسلمان عامل به وظيفه-وجود داشته باشد و دورههاى مختلفى را كه بر عالم اسلام در آن مدت گذشت شاهد باشد و در هر دورهاى وظيفه خود را بدون خطا و اشتباه، متناسب باهمان دوره انجام دهد.
بديهى است كه با اين فرض،مسلمانان بهتر و روشنترمىتوانند وظايف خود را در هر عصر و زمانى در يابند و تشخيص دهند.
اوضاع سياسى در عهد امام صادق (عليه السلام)
در زمان امام صادق خلافت از دودمان اموى به دودمان عباسى منتقل شد.
عباسيان از بنى هاشماند و عموزادگان علويين به شمارمىروند.در آخر عهد امويين كه كار مروان بن محمد،آخرين خليفه اموى،به عللى سستشد،گروهى از عباسيين و علويين دستبه كار تبليغ و دعوت شدند.
علويين دو دسته بودند:بنى الحسن كه اولاد امام مجتبى بودند،و بنى الحسين كه اولاد سيد الشهداء عليهما السلام بودند.غالب بنى الحسين كه در راسشان حضرت صادق عليه السلام بود از فعاليت ابا كردند.مكرر حضرت صادق دعوت شد ونپذيرفت.ابتداى امر سخن در اطراف علويين بود.عباسيين به ظاهر به نفع علويين تبليغ مىكردند.سفاح و منصور و برادر بزرگترشان ابراهيم الامام با محمد بن عبد الله بنالحسن ابن الحسن،معروف به«نفس زكيه»بيعت كردند و حتى منصور-كه بعدها قاتل همين محمد شد-در آغاز امر ركاب عبد الله بن حسن را مىگرفت و مانند يك خدمتكار جامه اورا روى زين اسب مرتب مىكرد،زيرا عباسيان مىدانستند كه زمينه و محبوبيت از علوييناست.عباسيين مردمى نبودند كه دلشان به حال دين سوخته باشد.هدفشان دنيا بود و چيزى جز مقام و رياست و خلافت نمىخواستند.حضرت صادق عليه السلام از اول از همكارى بااينها امتناع ورزيد.
بنى العباس از همان اول كه دعات و مبلغين رامىفرستادند،به نام شخص معين نمىفرستادند،به عنوان«الرضا من آل محمد»يا«الرضى منآل محمد»يعنى«يكى از اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله كه شايسته باشد»تبليغمىكردند و در نهان جاده را براى خود صاف مىكردند.دو نفر از دعات آنها از همهمعروفترند،يكى عرب به نام«ابو سلمه خلال»كه در كوفه مخفى مىزيست و ساير دعات ومبلغين را اداره مىكرد و به او«وزير آل محمد»لقب داده بودند،و اولين باركلمه«وزير»در اسلام به او گفته شد،و يكى ايرانى كه همان سردار معروف،ابو مسلم خراسانى است و به او«امير آل محمد»لقب داده بودند.
مطابق نقل مسعودى در مروج الذهب،بعد از كشته شدنابراهيم امام(برادر بزرگتر سفاح و منصور كه سفاح را وصى و جانشين خود قرار دادهبود)نظر ابو سلمه بر اين شد كه دعوت را از عباسيين به علويين متوجه كند.دو نامه بهيك مضمون به مدينه نوشت و به وسيله يك نفر فرستاد،يكى براى حضرت صادق عليه السلامكه راس و رئيس بنى الحسين بود و يكى براى عبد الله بن الحسن بن الحسن كه بزرگ بنىالحسن بود.امام صادق عليه السلام به آن نامه اعتنايى نكرد و هنگامى كه فرستادهاصرار كرد و جواب خواست،در حضور خود او نامه را با شعله چراغ سوخت و فرمود جوابنامهات اين است.اما عبد الله بن الحسن فريب خورد و خوشحال شد و با اينكه حضرت صادقعليه السلام به او فرمود كه فايده ندارد و بنى العباس نخواهند گذاشت كار بر تو وفرزندان تو مستقر گردد عبد الله قانع نشد،و قبل از آنكه جواب نامه عبد الله به ابوسلمه برسد سفاح كه به ابو سلمه بدگمان شده بود با جلب نظر و موافقت ابو مسلم ابوسلمه را كشت و شهرت دادند كه خوارج او را كشتهاند،و بعد هم خود عبد الله وفرزندانش گرفتار و كشته شدند.اين بود جريان ابا و امتناع امام صادق عليه السلام ازقبول خلافت.
![]() نظرات شما عزیزان:
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |